خوش اوومدین:*
خوش اوومدین کنجدای خوشگلم امیدوارم تا الان حداقل یکیتون لانه گزینی کرده باشه و سفت چسبیده باشه به دل مامانی
این چند وقته انقدر مشکلات مختلف و رنگ وارنگ داشتم ولی خدارو شکر تا چند روز قبل از انتقالم همش حل شد و امیدوارم کرد که خدای مهربون اینبار میخواد که من مادر بشم
آخه خیلی به خدا التماس کرده بودم که اگه هنوز وقت مادر شدن من نرسیده انتقالم هنوز انجام نشه تا وقتش برسه من صبر میکنم همونجوری که از آخرین انتقالم تا الان بیشتر از یک سال گذشته و من سعی کردم صبر کنم تا وقتش برسه
از یکشنبه که دکتر گفت اندومترت خوبه (14 بود وداروهامو هم زیاد نکرد فقط بهم آمپول پروژسترون داد )برو برای 5 شنبه ساعت 8 وقت عمل بگیر و بگو جنین هاتو باز کنن و بذارن تا رشد کنه استرسم شروع شد ولی سعی میکردم کنترلش کنم رفتم بیمارستان وقت گرفتم برای 5 شنبه صبح ساعت 8 اولین نفر بودم و بعدم خانوم جنین شناس رو دیدمو گفتم جنین هامو باز کنن 2 شنبه قرار شد جنین ها رو باز کنن چون دکتر تو برگم نوشته بود 3 روز قبل باز بشه
کارام خیلی زیاد بود و همش در حال بدو بدو بودم شاید این راهپیمایی های زیاد برام مفید بوده باشه بعد از ظهر یکشنبه هم یه سرم اینترالیپید داشتم که از ساعت 2:30 تا 9:30 شب تو بیمارستان بودم برای تزریقش چون باید 8 ساعته تزریق میشد ولی به درخواست خودم یکم ساعتش کمتر شد چون دیگه خیلی حوصلم سر رفته بود
شب 5 شنبه (شب قبل از انتقالم ) رفتم خونه مامانم اینا مامانم بین نماز مغرب و عشاء منو از حلقه یس رد کرد و موقع رفتن به خونه هم بالا سرم قرآن گرفت
صبح 5 شنبه 30/5/93 ساعت 4:30 بیدار شدم دوش گرفتمو غسل کردم بعدم بقیه کارمو انجام دادمو آماده شدم ساعت 6:15 سیاوش بالا سرم قرآن گرفت و حرکت کردیم ساعت حدود 7 رسیدیم بیمارستان آبان من خیلی خیلی استرس داشتم رفتیم تو صف پذیرش بعد از پذیرش من به مامانم زنگ زدم و خواستم برام دعا کنه
وقتی رفتیم بالا بخش ای وی اف بهم زود لباس دادن و من لباسمو عوض کردم وقتی رفتم لباسای خودمو بدم به سیاوش و ازش خداحافظی کنم یه حالی شدم اشکم سرازیر شد آخه چقدر این بیچاره با من مشکلاتمو تحمل کنه خدایا حداقل کاش به خاطر دل اوونم که شده مادر میشدم تا دلش شاد بشه
وقتی رفتم تو اتاق پرستار و وقتی اشکامو دید گفت بیاد زودتر کاراتو انجام بدم ببرم یه آرامبخش بهت بزنم منم تشکر کردم
وقتی رفتیم پایین تو اتاق ریکاوری بهم آرامبخش زدن و گفتن دراز بکشم تا دکتر بیاد همون موقع یه آقایی رو که عمل کرده بود آوردن که طفلکی خیلی درد داشت و ناله میکرد عرب بود و با صدای بلند زیارت امام حسین رو خوند بعد هم همش حضرت ام البنین رو صدا میزد جوری که مو به تن آدم سبخ میشد میگفت من حضرت ام البنین رو با خودم آوردم منو نا امید نمیکنه من همینجوری اشکام سرازیر شده بود ومنم زیر لب خانوم حضرت ام البنین رو صدا میزدم خانوم پرستاره که اینجوری دید ناراحت شد و کمی باهام صحبت کرد تا از اوون حال در بیام (یا حضرت ام البنین میشه دست منو هم بگیری و پیش خدا شفاعتم کنی)
بعد منو بردن و اتاق انتقال و رو تخت خوابوندن همیشه تخت سمت چپ میخوابیدم این بار منو رو تخت سمت راست خوابوندن من مشغول دعا خوندن بودم یه خانومی رو اووردن رو تخت بغلی خوابوندن و دکتر طرازی تو یه جشم بهم زدنی انتقال اونو انجام داد بعد منو بلند کردن و گفتن دکترم هنوز نیومده یکی دیگه رو بردن برای انتقال من تو اتاق ریکاوری بودم اوون خانومی که بهم تخمک داده بود هم تو ریکاوری در حال بیهوشی بود و خیلی بد بهوش اوومد
(راستش دیگه مثل قبل ازش خوشم نمیاد آخه یه کاره یه روز اس ام اس زد گفت یکی از کسایی که بهش تخمک دادم پسرش دنیا اوومده خانوم احمدی گقته خیلی شبیه منه
من خیلی عصبی شدم یعنی چی میخای بگی خیلی خوشگلی یا میخوای دل منو بسوزونی که بچه در اصل مال من نیست
بعدم انقدر همش دم از نداری میزد و همیشه سر من غر میزد امروز تو اتاق عمل دیدم همونجوری که خانوم احمدی گفته بود سه تا النگوی دسبندی پت و پهن دستش بود مبارکش باشه برای من مهم نیست ولی چرا پیش من همش غر میزنی و دل منو میسوزنی و از من کمک میخوای!
قبلاً فکر کرده بودم اگه جوابم مثبت شد بهش یه شیرینی بدم ولی حالا فکر میکنم چرا به اوون بدم میدم یه آدم مستحق تر )
بعد از یه مدت طولانی بالاخره دکتر اوومد ولی یه عالمه عمل داشت بعد از نیم ساعت بالاخره منو بردن برای انتقال فکر کنم ساعت حدود 11 بود وقتی رفتم خوابیدم خانوم پرستار اوومد و با ملحفه روم رو پوشوند دردم از زمانی که اسپیکلوم رو گذاشتن شروع شد آخه سرویکسم هم تنگه هم کجه وای خدایا وقتی سشتشو میدادن داشتم میمردم از درد ولی پرستارا مهربون بودن و میگفتن میدونیم درد داره ولی یکم تحمل کن بعد پاکی اوومد بعد از اینکه یه نگاهی کرد بهم گفت خانوم جنینات خوب نیست خوب رشد نکرده
تخمک اهدائی بودی؟ گفتم بله گفت پس نطفه شوهرت خوب نیست وای خدایا چقدر ناامید شدم
چقدر حالم بد شد
دلم میخواست بگم پس لطفا انتقال نده دکتر ولی دهنم قفل شد
بالاخره دکترجنین شناس که یه مرد میانسال بود اوومد و جنینها رو آورد پاکی هم با بسم ا... شروع کرد انقدر درد داشتم که دیگه قابل تحمل نبود
برام پاکی هم یه سره سرم داد میزد که خانوم زور نزن خودتو شل کن من احساس نمیکردم که دارم زور میزنم کاش بیهوشم میکردن خدایا چقدر درد تحمل کنم پاکی باز گفت زور نزدن داری جنین ها رو پرت میکنی بیرون خدایا من که خودمو شل گرفتم این چی میگه؟!
دکترجنین شناسه دلش به حالم سوخت گفت خانوم الان تموم میشه یه دفعه دیدم دکتر یه فیچی دستشه نمیدونم چی رو برید ولی بعدش خونریزی کردم یه مقدار بعدم کار تموم شد و دکتر جنین شناس که خیلی دلش به حالم سوخته بود گفت تموم شد خانوم
بعدم پاکی با خشونت یه گاز استرسل چپوند تو واژنم
وای خدایا این دردا کی تموم میشه پس؟!
بعد از حدود 10 دقیقه خانوم پرستار اوومد و گاز استریل رو برداشت خیلی درد داشتم و بالاخره اسپیکلوم رو هم برداشت و دردم تموم شد خدارو شکر
بعد از حدود یکساعت پاهامو صاف کردن و گفتن همینجوری دراز بکشم تخت کناریم یه خانوم یزدی بود که طرازی براش تو یه چشم بهم زدن و بدون سر و صدا انتقال داده بود بهم گفت چقدر درد کشیدی ! چقدر دکترت بد اخلاقه !چرا انقدر سرت داد زد؟! ....
انقدر موقع انتقال درد داشتم که نتونستم وقتی کنجدا رو وارد کردن بهشون خوش آمد بگم برای همینم دستمو گذاشتم رو شکمم و به نی نی ها خوش آمد گفتم
بعد خانوم جنین شناسی که همیشه باهاش صحبت میکردم و خیلی مهربونه و کارامو انجام میداد و سر حوصله همه چیزو برام توضیح میداد اوومد تا فیلم و کارت جنین ها رو بهم بده ازش پرسیدم خانوم؟ دکتر گفتن جنینام خیلی بده و رشد نکردن گفت نه ! از 4 تا یکیش که کامپکت شد یکیشم نزدیک به کامپکت شد اوون دوتای دیگه زیاد رشد نکردن نگران نباش
ولی فکر کردم بهتره زیاد امیدوار نباشم ولی از طرفی هم گفتم من به خدا التماس کردم از خدا خواستم که تا زمانی که قرار نیست مادر بشم انتقالم انجام نشه حتی انتقالم کلی عقب افتاد مریض شدم بیمارستان خوابیدم عفونت رحم داشتم ولی الان همه چیز اوکی هست خدایا خودت کمکم کن
کم کم در اثر آرامبخشی که صبح بهم زدن داشت خوابم میبرد که خانوم تخت بغلی شروع به صحبت کرد کمی صحبت کردیم حدود ساعت 1:30 بود که مارو از روی تخت بلند کردن و رفتیم لباس پوشیدیم و بعد با ویلچر بردنم بیرون اولین کسی که دیدم سیاوش عزیزم بود زود رفت و ماشین رو آورد و سوار شدیم رفتیم خونه
بعد از تعویض لباس و شستن دست و رو دراز کشیدم تا سیاوش ناهارمو گرم کنه بعد از ناهار هم خوابیدم
این چند روز زیاد استراحت نکردم بجز همون روز اول چون زیاد امیدی ندارم ولی بازم توکل به خدا
ای خدای مهربونم به خاطر شاد کردن دل سیاوشم و پدر و ماردم که انقدر همیشه غصه منو میخورن و در آخر به خاطر این همه عذابی که کشیدم و تلاشی که کردم یه نظری به من هم بکن
خدای مهربونم یا ارحم الراحمین یا رب العالمین برای تو کاری نداره
بسم ا... الرحمن الرحیم
انما امره اذا اراد شیئاً ان یقول له کن فیکون

خوش اوومدین:*
